وبلاگ کودک عزیزم
نوزادی پسر عزیزم محمد طاها
تاريخ : سه شنبه 15 دی 1394 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : مرتبه

  هزار  الله اکبر

طه يعني طالب الحق - هادي اليه

 http://www.niniweblog.com/upl/mohammadtahasamadi/13757936148.jpg

حدیث داریم به عزت و جلال خودم قسم که قطع میکنم امید بنده ای که به غیر من امید داره.

امیدمون اگه گوشه دلمون به کسی باشه که کارمون را اون درست کنه خدا حاجت ما رو نمیده.

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .

اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !

حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .  



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 275 مرتبه


➖کودکت خیلی دروغ میگه! زیرا خیلی بهش گیر میدی.
➖کودکت اعتماد بنفس نداره!زیرا تشویقش نمی کنی.
➖کودکت کم حرفه!زیرا باهاش حرف نمیزنی.
➖کودکت دزدی میکنه!زیرا بذل و بخشش رو بهش نمی آموزی.
➖کودکت ترسوست! زیرا همیشه طرفداریشو میکنی.
➖کودکت به دیگران احترام نمیزاره!زیرا صدات رو واسش پایین نمی آری.
➖کودکت همیشه عصبیه!زیرا ازش تعریف نمیکنی.
➖کودکت بخیله!زیرا باهاش همکاری نمیکنی.
➖کودکت به دیگران پرخاش میکنه!زیرا تو خشن و سختگیری.
➖کودکت ضعیفه!زیرا همیشه تهدیدش میکنی.
➖کودکت داد و فریاد میکنه! زیرا بهش اهمیت نمیدی.
➖کودکت ناراحتت میکنه!زیرا بغلش نمی کنی و نمی بوسیش.
➖کودکت ازت فرمان نمی بره! زیرا درخواستات بیش از حده.

➖کودکت گوشه گیره!زیرا همیشه مشغولی.(مشغول کارهای خودت)
نمود این رفتار ها در بزرگسالی بسیار خطرناک و غیر قابل درمانند



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 370 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 363 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 382 مرتبه

موقع صبحونه خوردن میگی که صبحانه بخورم بزرگ بشم برم آسمون زیبا

لیمو شیرین رو خیلی دوست داری و وقتی شروع میکنی به خوردنش دیگه تمومی نداره همش میگی یکی دیگه  یکی دیگه   تشویق

دوره ای غذا میخوری     خیلی از غذا ها رو دوست نداری  و مامانی رو دیونه میکنی    بی حوصله

یه روز آش رشته  میخوری یه روز نه  یه روز سیب میخوری یه روز نه حتی چند دقیقه بعد نه

حالا شما که اب هویج دوست نداشتی وقتی سرماخورده بودی برات آب هویج  درست کردم و گفتم اگه بخوری زود خوب میشی  شما هم سریع  نوش جان کردی و بعد حالا همش میگفتی هویج حتی موقع خوابخوشمزه

یه کارتن آورده بودم برا  جمع کردن وسابل اضافه که فعلا شده وسیله بازی پسرم میری توش میخوابی غذا میخوری و سرش می دی از این ور خونه به اون ور  فرشته

کارتون بره ناقلا رو خیلی دوست داری و  موقع  تماشا بره ناقلا حواست کاملا هست که دارن چه کار میکنن و همش به مامانی میگی که رفتن  اومدن  نقاشی میکنن  شیر ریخت و .......... 

18 - 10 - 93  اولین برف زمستونی اومد یک ساعتی طول کشید ولی زمین اون قدر گرم هست که جائی سفید نشد  .   پسرم از دیدن برف تعجب کرده بود میگفت مامان این چیه ؟ برفه

93-10-19 تصمیم گرفتیم بریم طالقان تا برف هست  برف ببینیم و  با محمد طاها  به طرف هم برف پرتاب کنیم  صبح جمعه حرکت کردیم وقتی میرفتیم بالای کوهها محمدطاها میگفت بابانرو بالا میوفتیم ها   پسرم یکم ترسیده بود از این که یه دفعه همه جا رو برف گرفته بود و داشتیم میرفتیم بالا  یه ده دقیقه ای خوابید  بابائی یه جای مناسب که برف دست نخورده هم بود نگه داشت  اولش محمد طاها خشکش زده بود ولی بعد که  یکی دو دفعه به طرفش برف گلوله کردیم و پرت کردیم تازه پسرم فهمید چه خبره دستکش به دست شروع کرد به درست کردن گلوله برف و پرت کردن طرف مامان و بابا   یه نیم ساعتی  مشغول بازی بود  و بعد چای داغ ریختیم که تو اون سرما بهمون خیلی مزه داد  محمد طاها رو دیدم که چند تا دستمال کاغذی برداشته تا با اونها گلوله برفی که روی زمین بود رو برداره  آخه دستکشهاش رو در آورده بود تا چای بخوره  حسابی خندیدیم  چطوری به فکرش رسیده بود تا با دستمال کاغذی برف رو برداره  وقت سوار شدن به ماشین میگفت بازم بازم  برف  

رفتیم کنار سدی که  کاملا خشک شده بود و سال قبل پر آب بود ولب حالا گوسفند ها داشتن علف میخوردن 

محمدطاها تا گوسفند ها رو دید گفت ناقلا  برا محمد طاها آش بلغور درست کرده بودم که به اندازه دو سه وعده غذای از آش خورد اونم با نون  و بعد هم مشغول دیدن گوسفند ها شد  میدوید دنبالشون تا بگیره ولی گوسفندها حرکت میکردن.

رفتیم کنار رودخونه تا دستهامون رو بشوریم نصف رودخونه بخ زده بود میگفتی این ها شیشه ست .

دوچرخه سواری رو کاملا یاد گرفتی دیگه نیمه پدال نمیزنی کاملا پدال رو دور میزنی سرعت دوچرخه سواریت هم رفته بالاتر میتونی خوب کنترل کنی  البته هنوز دوچرخه خونه هست و شمت از این اتاق به اون اتاق میری .

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 21 آذر 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 407 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

Klik hier voor meer gratis plaatjes




موضوع : 28 ماهگی محمد طاها
تاريخ : شنبه 8 آذر 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 393 مرتبه



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 420 مرتبه

اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.


اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری
اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 مهر 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 612 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

Klik hier voor meer gratis plaatjes




موضوع : 26 ماهگی محمد طاها
تاريخ : جمعه 17 مرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 416 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

Klik hier voor meer gratis plaatjes Klik hier voor meer gratis plaatjes




موضوع : 25ماهگی محمد طاها
تاريخ : چهارشنبه 15 مرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 520 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

Klik hier voor meer gratis plaatjes Klik hier voor meer gratis plaatjes




موضوع : 24 ماهگی محمد طاها
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 253 مرتبه

سلام سلام

محمد طاها دو سالش تموم شد و وارد سه سالگی شد امروز دو سال و یک روزه شد  خدایا شکر به خاطر این دو سال که این نعمت رو بهمون دادی تا  به زندگیمون رنگ  شادی و عشق رو بده

امروز عید فطر هست و تولد محمد طاها

تولدت مبارک پسرم



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 474 مرتبه

 این روزها محبت خیلی زیادی میخواهی همش دوست داری بیائی بغل مامانی و سرت رو بزاری رو شونش  و مامانی غرق بوست کنه  حالا به هر بهانه ای  تا پات میخوره به جائی  از دوچرخت میوفتی و یا دستت اوف میشه یا حتی وقتی صدای ماشین رو از بیرون مشنوی  بلاخره که حسابی احساسی شدی 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 398 مرتبه

28 /  خرداد / 93     23 ماهگی پسرم

  حسابی برا خودت شیرین زبون شدی و  لغات زیادی رو یاد گرفتی نمیتونی جمله بگی ولی تعداد لغاتی که یاد گرفتی زیاده  

بیا - بالا  - پایین - بشین - حموم -  آب -چای -قند - غذا - نون - کشمش - بابابزرگ میگی آقا    بابای  بعضی وقتها هم از زبون مامانی میگی  باباش     مامان   عطیه  حنانه  علی  داغ بعضی وقتها هم آخرش کسره میدی  میگی داغه - عمه - عمو  - دایی -

زهرا (یه یا )                    هندونه (هنودله)                        زهره (یویه)                         حسین (حسییین)   

لالا (یایا)                         کفش  (دفش)                         دمپائی (دمبابی)                  کاپشن (پشن)

آب بازی (آب بادی )          ماست (باست) 

میری کنار پنجره میاستی و داد میزنی یه یا بیا  بیا   حالا همه همسایه ها میفهمن که محمد طاها  داره دوستهاش رو صدا میزنه  جدیدا هم که سارا  هم اضافه شده اونها هم از پارکینگ صدا میکنن محمد طاها تو بیا 

  محمد طاها بی تاب دوستاش میشه که بره با هاشون توپ بازی  قائم موشک و دوچرخه سواری  و جیغ و جیغ جیغ

و من :  مامانی  چه کار کنم که میترسم عادت کنه به بیرون از خونه و  بعدا نشه  توی خونه نگهش داشت و همش بگه بیرون  بیرون  

دیگه  مامانی هر چیزی که حکم بالابرنده  باشه از تیر رس دست محمد طاها   به جای امنی میبره   مثل صندلی میز کشوهای کابینت و کشو دراور  قابلمه و سبد  هر کدوم که دستت بهش برسه سریع میزاری زیر پات میری بالای میز و روی کابینتها و اپن  و بعد هم برا خودت دست میزنی و پا کوبیجشن

حالا خودت بگو آقا محمد طاها من چه کار کنم   تا بفهمی خطرناک این کارهات

 امروز 5-4-93 تیر ماه  دیگه داشت کارهای خونه تموم میشد که یه لحظه دیدم اسبت رو آوردی زیر پات گذاشتی رفتی روی سنگ  کابینت و توی دستت  ظرف شربت آلبالو هست  تا بیام بجنبم تا ازت بگیرم  با شوق پرتابش کردی بالاقویو بعد افتاد وسط آشپزخونه  منم که در شربت رو سفت نبسته بودم مثل بمب منفجر شد تو آشپزخونه و پذیرائی     برا خودت دست میزدی و هورا و پا کوبیجشن  منم  ایییییییییییییییی عصبی شدم شاکی اسبت رو برداشتم بردم اتاقت تا نتونی بیائی پائین  تا بتونم تمیز کاری کنم هیییییی  دو ساعتی مشغول تمیز کاری و موکت شستن و ...... بودم   شما هم بیشتر از چند دقیقه  طاقت نیاوردی  همش میگفتی پائین پائین  یادم رفت از این خراب کاریت عکس بندازم  

 

محمد طاها از شیر گرفته شد   خاطراتش رو تو یه پست جداگانه نوشتم

تولد قمری مبارک پسرم  هفت رمضان تولد پسرم بود    البته داریم خودمون رو برا تولد شمسی آماده میکنیم  قربون پسرم برم

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 336 مرتبه


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | نویسنده : بابا و مامان محمد طاها
بازدید : 340 مرتبه


موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد